دیشب خواب عجیبی می دیدم. می دیدم مامان مرضی قواده و یک عالمه دختر توی خونه ش هستن که اون براشون مشتری میاره. خواب بدی بود و نمی دونم چرا همچین چیزی دیدم....
انگار خستگی کوه در نرفته هنوز. دیشب داشتم قرآن می خوندم که یه لحظه چشمامو بستم تا دوباره پاشم اما رفتم که رفتم تا صبح....
همچنان کون کار کردن ندارم. واقعا آدم خوشبختیم که مدیر به این خوبی دارم که بهم گیر نمیده من خیلی دارم گشادبازی در میارم. البته مدیره هم خودش دو دره هست. امروزم نیومده.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:34  توسط ماگوش
|
- کوه با س خیلی عالی بود. انقدر خسته شده بودم که مثل مرده ها افتادم. به قول س این باعث میشه به جای اینکه بری کوچه عشاق و گریه کنی بگیری بخوابی....
- حوصله کار کردن ندارم و کلی هم کار دارم. خیلی بده ها اینطوری.
- برخلاف تصمیمی که گرفته بودم بعد از صحبت با استاد دیروز چله نهم رو شروع کردم.
- توی این چله محدودیت خوراک هم دارم. سخته ولی خیلی خوبه.
- برادر همکارمان را گرفته اند. دلم براش می سوزه دیگه حسابش با کرام الکاتبینه.
- مرضی از مسافرت با دوست پسرش برگشته. پسره اونجا بهش پیشنهاد ازدواج داده و اونم قبول کرده. قاعدتا باید خیلی خوشحال باشه ولی نیست.
- کیف لپ تاپ را داده اند اما خودش را هنوز نه.
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:50  توسط ماگوش
|
تصمیم گرفتم یه مدت چله ها رو تعطیل کنم چون سرم خیلی شلوغه و نمی رسم و بهتره کاری رو که نمی تونم کامل و درست انجام بدم رو انجام ندم. البته قبلش تصمیم دارم با استاد مشورت کنم. با س قرار کوه گذاشتیم واسه جمعه. فردا هم قراره شرکت رو بپیچونم.
نمی دونم اینجا نوشتم یا نه. یکشنبه یه پیشنهاد خوب کاری بهم شده. فردا میرم یه بازدید از یه جایی تا بعد تصمیم بگیرم در مورد این شراکت. قرار شده پول از من باشه کار از یکی دیگه.
ورزش مهم ترین چیزی که الان باعث میشه به کار دیگه ای نرسم. راستش برام اندازه مرگ و زندگی مهم شده این هیکل
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:37  توسط ماگوش
|
کلی نوشته بودم پاک شد. نوشته بودم حالم خیلی خوب است و دارم با این نمایش بازی کردن و ادای شادی در آوردن کلی حال می کنمو اصلا انگار زندگی کلش نقش بازی کردن است و چیزی در آن جدی نیست.
با س هم داریم دوست می شویم و خوب است. پسر محجوبی ست و خوشم می آید ازش.
توی شرکت هم این برنامه جدید و دوره ها کلی بهم حال داده اند. چیزی که برای من کشنده است تکرار و روتین بودن است. الان انگار روح تازه ای به فضای کاریم وارد شده و دارم ازش لذت می برم. چیز یاد می گیرم کمی خلاقیت می ریزم تویش و دید از بالا به کار پیدا می کنم و انگلیسی ام را تمرین می کنم و از همه مهم تر این سلول های خاکستری کمی مورد استفاده قرار می گیرند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:30  توسط ماگوش
|
اون تصمیم مفید واقع شد. شاید هم اون تصمیم نه بلکه خدا دلش برام سوخت. دیروز رفتم برای دوستم چیزی بخرم که مغازه بسته. اومدم پیاده روی کنم که باز دلم گرفت و داشت اشکم در می اومد و ناخودآگاه یاد اون پسره افتادم... داشتم یواش یواش برمی گشتم خونه که دیدم اس ام اس داده. منم جواب دادم و این شد که با هم قرار گذاشتیم. اینطور که معلومه خیلی دوست داره با من دوست بشه. من هم بدم نمیاد. در کنارش حس خوبی دارم. فکر کنم بد نباشه یهمدت باهاش دوست بشم و از تنهایی کشنده در بیام....
یه همکاری داشتیم که خیلی وقت پیش از شرکت رفت و واسه خودش کار شروع کرد. امروز عکساشو توی فیس بوک دیدم. ظاهرا خیلی موفق و شاد بود....
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:40  توسط ماگوش
|
دوباره هی حالم بد می شود. دیروز که می رفتم خانه یک لحظه خودم را نگاه کردم دیدم غصه ای توی دلم نیست. خوشحال شدم. همان موقع ها یک پسری هم بهم گیر داد و شماره اش را بهم داد ولی هیچ ازش خوشم نیامده بود و زنگ هم نزدم بهش. اما امروز دوباره رفتم توی اون فاز. کی ها می روم توی اون فاز غم و غصه؟ وقتی دوستم از دوست پسرش و ازدواج قریب الوقوعشان حرف می زند. بدجوری حسودی می کنم بهشان و این خیلی بد است. می خواهم خودم را درمان کنم و برای درمان شیوه نمایش را انتخاب کرده ام.
من از الان تا امشب این نمایش را اجرا می کنم و شاید ادامه اش بدهم. نقش من یک دختر شاد و از زندگی راضی ای هست که همه چیز بر وفق مرادش است. او دختر باهوش و خوشگلی ست. کار خوبی دارد و درآمد خوبی هم دارد و درآمدش را هم خوب خرج می کند هم پس انداز می کند. دختر همه چی تمامی که خیلی ها دوست دارند جای او باشند. من از زندگیم راضیم. این دختر باحال از صبح که می آید سر کار حسابی در کارش غرق می شود و زمین و زمان را با هوش و توان بالایش به هم می دوزد. بعد که کارش تمام شد می رود باشگاه و حسابی انرژی های م نفی روز و کم تحرکی اش را جبران می کند. شب در کنار خانواده خوبش لحظاتی را می گذراند. دوش می گیرد. قرآن می خواند و به خودش می رسد و بعد می خوابد. او فکرهای بد به ذهنش راه نمی دهد. وسطهای فیلم هم مثلا بعد از یکی دو هفته سر و کله یک پسر خیلی خئوب توی زندگیش پیدا می شود و آنها نامزد می کنند. نقش دوست پسرش را هم یک پسر خوش تیپ که اغلب کت و شلوار می پوشد و باکلاس و خوش قیافه است بازی می کند او هم توی یک شرکتی کار می کند مثل خانوم قصه ولی به زودی می خواهد کاری برای خودش راه اندازی کند. مدت چند ماه نامدز می مانند و بعد تصمیم می گیرند بروند خانه خودشان. خانوم این قصه تصمیم های قبلیش را که وادش را آفیس کند و کار کند و .... ادامه می دهد.... مهم ترین پارامتر این قصه شادمانی این خانوم است. من از این به بعد نقش یک دختر شاد را بازی می کنم. من از غم و غصه علکی خسته شده ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:53  توسط ماگوش
|
خیلی بهتر شده ام.
علی جان خیلی بدجنسی همه را با یک چوب می زنی.
دیروز دوست خوبم منو برد پیش یه فالگیر و کلا خیلی خوش گذشت. حالم خیلی بهتر شد. مامان بزرگم هم خانه ماست.
برای پدربزرگم ختم قرآن گذاشته ام.
فعلا هیچی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:57  توسط ماگوش
|
- امروز قراره دوباره برم پیش فالکیر
- باید یاد بگیرم خودم حال خودم رو خوب کنم. آره باید یاد بگیرم. ضمنا باید از این وضعیت بیام بیرون حتما. بسه دیگه خودتو جمع کن جوجو
- باید مغزم رو متمرکز کنم. باید انرژیمو جمع کنم توی بدنم و از ولو بودن در بیام.
نمیگم شاد باش. اصلا شاد نباش اما منسجم باش
مرضی داره پیله می کنه واسه سفر ترکیه. راستش دلم نمی خواد اصلا یعنی تو مودش نیستم اما پیشنهادشو خودم دادم و نمی تونم بگم نه.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:15  توسط ماگوش
|
دو سه روزه بدجوری حالم گرفته س. خیلی به هم ریخته هستم. فکر می کنم دچار بیماری افسردگی شدم. دیروز تصمیم گرفتم بعد از شرکت سری به کوچه عشق بزنم. اونجا تنها جاییه که توی اوج دلتنگی پناهگاهمه. من که نمی تونم توی خونه گریه کنم. من که نمی تونم توی محل کارم گریه کنم. دوستی هم ندارم آغوش گرمی هم که نیست. مجبورم به کوچه پرخاطره عشق پناه ببرم. قبل از اینکه وارد کوچه بشم یه کلوچه و شیر خریدم و خوردم. حس کردم گرسنه ام. حتی حس کردم اگه اینو بخورم ممکنه حالم خوب بشه. اول خوردم. بعد شروع کردم به آروم قدم زدن توی کوچه. بعد شروع کردم به آروم اشک ریختن.... هوا هم تاریک شده بود دیگه. کوچه خلوت بود و تک و توک رهگذری رد می شد. اما من از هیچی نمی ترسیدم. تازه از هر اتفاق بدی که می تونست به نوعی نابود کننده ته مانده پیوندم به زندگی باشه استقبال می کردم. خلاصه توی عالم خودم غرق در اشک بودم که پسری سوار دوچرخه بهم نزدیک شد اول نمی دونست من توی چه حالی هستم و می خواست فقط باهام حرف بزنه من با صدای لرزان گفتم مزاحم نشید آقا. پسر چشماش گرد شد وقتی فهمید من گریه می کنم بعد گیر سه پیچ داد و انقدر گیر داد و منو خندوند که مجبور شدم گریه رو متوقف کنم. اگر نبود احتمالا من ساعت ها گریه می کردم و شاید اصلا سکته ای چیزی می زدم چون حالم خیلی بد بود. خلاصه یک ساعتی طول کشد تمام این ماجرا. پسر از من 7 سال کوچکتر بود. شاید حضورش در اون کوچه توی اون ساعت بشارتی بود برای من برای دلداریم برای دلگرمیم. به هر حال اتفاق خوبی بود. به خونه که رسیدم دیدم حدسم از همیشه درست تره و من امکان یک لحظه تنهایی با خودم ندارم. خواهرم و بچه ش خونه ما بودن. بچه ش هم مدام گریه می کرد. به شکم و قلب بچه ریکی دادم. عجیبش این بود که بچه مثل دفعه پیش با آرامش عجیبی به خواب عمیقی فرو رفت. خوابی که مادرش می گفت مدتیه نداره. احساس کردم مادرش به بهش اضطراب منتقل می کنه. شب هم جای خودم نخوابیدم. مجبور شدم روی تخت مامانینا بخوابم. نمی دونم چرا اصلا راحت نخوابیدم. صبح هم با کلافگی شبیه این چند روز پا شدم. الان هم زیاد خوب نیستم ولی امیدوارم خدا کمک کنه که بهتر بشم
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:18  توسط ماگوش
|
توی یه فکری هستم که باعث شده انرژی خوبی در من ایجاد بشه. اون فکر شامل این هست که در موقعیت مناسب که احتمالا تابستون سال بعد هست کارمو ول می کنم و خونه مو مثل یه آفیس درست می کنم. توش هم درس می خونم هم درس میدم خصوصی، هم وسایلو کتاب متابم رو منتقل می کنم اونجا....
خیلی خوبه
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:43  توسط ماگوش
|