تبليغاتX
بهترین سال زندگی من، ماگوش
خیلی بهتر شده ام.

علی جان خیلی بدجنسی همه را با یک چوب می زنی.

دیروز دوست خوبم منو برد پیش یه فالگیر و کلا خیلی خوش گذشت. حالم خیلی بهتر شد. مامان بزرگم هم خانه ماست.

برای پدربزرگم ختم قرآن گذاشته ام.


فعلا هیچی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:57  توسط ماگوش  | 

- امروز قراره دوباره برم پیش فالکیر

- باید یاد بگیرم خودم حال خودم رو خوب کنم. آره باید یاد بگیرم. ضمنا باید از این وضعیت بیام بیرون حتما. بسه دیگه خودتو جمع کن جوجو

- باید مغزم رو متمرکز کنم. باید انرژیمو جمع کنم توی بدنم و از ولو بودن در بیام.

نمیگم شاد باش. اصلا شاد نباش اما منسجم باش

مرضی داره پیله می کنه واسه سفر ترکیه. راستش دلم نمی خواد اصلا یعنی تو مودش نیستم اما پیشنهادشو خودم دادم و نمی تونم بگم نه.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:15  توسط ماگوش  | 

دو سه روزه بدجوری حالم گرفته س. خیلی به هم ریخته هستم. فکر می کنم دچار بیماری افسردگی شدم. دیروز تصمیم گرفتم بعد از شرکت سری به کوچه عشق بزنم. اونجا تنها جاییه که توی اوج دلتنگی پناهگاهمه. من که نمی تونم توی خونه گریه کنم. من که نمی تونم توی محل کارم گریه کنم. دوستی هم ندارم آغوش گرمی هم که نیست. مجبورم به کوچه پرخاطره عشق پناه ببرم. قبل از اینکه وارد کوچه بشم یه کلوچه و شیر خریدم و خوردم. حس کردم گرسنه ام. حتی حس کردم اگه  اینو بخورم ممکنه حالم خوب بشه. اول خوردم. بعد شروع کردم به آروم قدم زدن توی کوچه. بعد شروع کردم به آروم اشک ریختن.... هوا هم تاریک شده بود دیگه. کوچه خلوت بود و تک و توک رهگذری رد می شد. اما من از هیچی نمی ترسیدم. تازه از هر اتفاق بدی که می تونست به نوعی نابود کننده ته مانده پیوندم به زندگی باشه استقبال می کردم. خلاصه توی عالم خودم غرق در اشک بودم که پسری سوار دوچرخه بهم نزدیک شد اول نمی دونست من توی چه حالی هستم و می خواست فقط باهام حرف بزنه من با صدای لرزان گفتم مزاحم نشید آقا. پسر چشماش گرد شد وقتی فهمید من گریه می کنم بعد گیر سه پیچ داد و انقدر گیر داد و منو خندوند که مجبور شدم گریه رو متوقف کنم. اگر نبود احتمالا من ساعت ها گریه می کردم و شاید اصلا سکته ای چیزی می زدم چون حالم خیلی بد بود. خلاصه یک ساعتی طول کشد تمام این ماجرا. پسر از من 7 سال کوچکتر بود. شاید حضورش در اون کوچه توی اون ساعت بشارتی بود برای من برای دلداریم برای دلگرمیم. به هر حال اتفاق خوبی بود. به خونه که رسیدم دیدم حدسم از همیشه درست تره و من امکان یک لحظه تنهایی با خودم ندارم. خواهرم و بچه ش خونه ما بودن. بچه ش هم مدام گریه می کرد. به شکم و قلب بچه ریکی دادم. عجیبش این بود که بچه مثل دفعه پیش با آرامش عجیبی به خواب عمیقی فرو رفت. خوابی که مادرش می گفت مدتیه نداره. احساس کردم مادرش به بهش اضطراب منتقل می کنه. شب هم جای خودم نخوابیدم. مجبور شدم روی تخت مامانینا بخوابم. نمی دونم چرا اصلا راحت نخوابیدم. صبح هم با کلافگی شبیه این چند روز پا شدم. الان هم زیاد خوب نیستم ولی امیدوارم خدا کمک کنه که بهتر بشم


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:18  توسط ماگوش  | 

توی یه فکری هستم که باعث شده انرژی خوبی در من ایجاد بشه. اون فکر شامل این هست که در موقعیت مناسب که احتمالا تابستون سال بعد هست کارمو ول می کنم و خونه مو مثل یه آفیس درست می کنم. توش هم درس می خونم هم درس میدم خصوصی، هم وسایلو کتاب متابم رو منتقل می کنم اونجا....


خیلی خوبه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:43  توسط ماگوش  | 

خوشحالم علی آقا که انقدر به وبلاگم علاقه داری.

امروز صبح که پا شدم با خودم گفتم. یه روز دیگه یه فرصت دیگه. از خدا خواستم کمکم کنه امروز کامل زندگی کنم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:25  توسط ماگوش  | 

- آره بی کسی حسی نیست که آدم مومن داشته باشه. معنیش اینه که من از خدا دور شدم برای همین احساس بی کسی می کنم.

- حالم از خودم به هم می خوره و هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم. توی این شرایط بدترین اتفاق اینه که ببینم اسم وبلاگ بهترین سال زندگی من هست



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:58  توسط ماگوش  | 

سر درد دارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:42  توسط ماگوش  | 

دو روز بردنمون توی یه هتلی از صبح تا شب دو نفر اومده بودن از شرکت مشاورمون که ترکیه ای هستن و با لهجه ترکی انگلیسی حرف می زدن. دو روز سر درد بهمون دادن و علکی آخر هفته مونو به فاک دادن. هیچ حس خوبی نیست. حس می کنی ازت سوء استفاده می کنن، خرت می کنن و یه نهار صبحونه توی هتل بهت میدن و ... همین

حسابی گیج و منگم. توی یه دو راهی بزرگ موندم. از یه طرف در فکر تسویه بدهی هام و ترک شرکت هستم هم از طرفی به خاطر این مسئولیت های جدید تی شرکت و اینکه موقعیتم بگی نگی بهتر میشه احتمالا دچار تردیدم. در واقع من توی یه کمای روحی قرار گرفتم. هنگ کردم و قدرت تصمیم گیری ندارم. می تونم با همین وضع یه چند سالی کار کنم و یه ازدواج هم این وسط بکنم و ...

از طرفی فکر می کنم رفتن از اینجا بیرون برام فرصت های زیادی ایجاد می کنه و راههای تازه ای پیش روم قرار می گیره. راستش با وجودی که نمی دونم چی کار می خوام بکنم بعدش ولی حس می کنم رفتن از اینجا کار عاقلانه ای هست.

نمی دونم چرا اینقدر ترسو شدم.

تنهایی هم که هست. بی کسی! یه بی کسی که تموم نمیشه.


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:14  توسط ماگوش  | 

راست میگی هیچ کس آدم گامبو دوست نداره برای همین کسی منو دوست نداره. البته از و قتی ورزش می کنم 1.5 کیلو کم کردم و به همین خاطر خوشحالم. ورزش و در کنارش رژیم رو ادامه میدم تا به وزن ایده آلم برسم. اصلا همه چی تعطیله تا برسم به تناسب اندام.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:23  توسط ماگوش  | 

- تنهایی دختر پسر نداره علی جون. فکر می کنه مشکلی که تو داری از جنسیتته؟ فکر می کنی دخترها هرکیو بخوان می تونن به دست بیارن؟ اشتباه می کنی. کافیه به من نگاه کنی تا همه اون حس هایی که خودت تجربه کردی رو ببینی.

- دیروز بعد از 6 روز مریضی که عملا باشگاه تعطیل شده بود رفتم باشگاه. خوب بود و خیلی بهم چسبید.

- دیشب با وجود خستگی با مامانینا رفتیم خونه خواهر بزرگم. شب نشینی خوبی بود. مدتها بود نرفته بودم. دلم هم برای خواهرزاده م تنگ شده بود.

- از دیروز دارم فکر میک نم که ببینم کجای کارم می لنگه. یادمه چند سال پیش با بچه های مدرسه مون قرار گذاشته بودیم. چیزی که خیلی عجیب بود این بود که همه از دیدن من تعجب کرده بودن. می دونین از چی؟ همه شون از اینکه من یه موقعیت شغلی معمولی دارم، از اینکه ازداوج نکردم و اینهمه هم چاق شدم تعجب کرده بودن.... آره یکیشون که به صراحت گفت که من انتظار داشتم الان تو کم کم یه استاد دانشگاه باشی... همه شون چنین حسی داشتن و دلیل اصلیشم این بود که من توی مدرسه خیلی دانش آموز خاصی بودم. حالا از دیشب دارم فکر می کنم چی بر سر اونهمه هوش و خلاقیت اومد که من الان دارم توی گه دست و پا می زنم.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:11  توسط ماگوش  |